تبليغاتX
هو الاول و الاخر والظاهر و الباطن

 

غم خویشم من و غمخوار خویشم

گـرفـتـار ِ دل ِ   بـیـمـار خـویـشم

 

سـر و کـاری نـدارم بـا دو عـالـم

دو عـالـم گـوهـر اسـرار خـویشم

 

نمی دانم چه می جستم ازین پیش

کـنون در جسـتجوی کار خویـشم

 

دمـاغ گــفــتـگــو بـا کـس نـــدارم

کـه گـرم گـفـتـگو بـا یـار خویـشم

 

اگـر گـویـم و گـر نـاگــفــتـه مـانــم

چو خود مست از می گفتار خویشم

 

سزد گر خـامشـی سـرمایـه ســازم

که ننگ خویش و یار غار خویشم

 

غریـبـم در دو عـالـم ای حریـفـان

ازیـنـرو غرقه در پـنـدار خویـشم

 

مرا بر دار کـردن کـس نیـارسـت

اناالحق گوی خویش و دار خویشم

 

امـانـت دار ِ آن یـارم از ایـن رو

امـیـن وقـت گـوهـربـار خـویـشـم

 

نـدانـم نـَحو اگـر خـود عیـن مـحـوم

غریـق لـُـجّـه ی خـونـبـار خـویـشـم

 

چـه گـویـم بـا شـمـا اسـرار خـود را

چـو خـود گـنجـیـنـه اسـرار خویـشم

 

سـیـاسـت را سـپـهـســــــــــالار داند

چـه دانـم من کـه زیـر بـار خـویـشـم

 

+ به روز شده در دوشنبه یکم تیر 1388 |

 (دانلود فایل صوتی)

 

زندگی را گرچه از پایان گرفتن هیچ پیغامی فراتر نیست

باز می گوید دلم لختی تامل کن ببین پیغام دیگر نیست؟

 

در مروری تازه می بینم که جز افسانه هایی پوچ و پیچاپیچ

هیچ نقش دیگری در خاطر فرسوده این کهنه دفتر نیست

 

همچنان با من بجز آیینه ای کآماج پرواز هزاران سنگ

می شود هر لحظه از برج هزاران دست پنهان در برابر نیست

 

با تو در این سرزمین، با کمترین زنگار، دشمن هرچه خواهی هست

هیچ کس یک لحظه کوتاه اگر آیینه هم باشی برادر نیست

 

سر به روی خشت زانو می گذارد، می پزد رویای نانی گرم

هرکه چون ایمان به مزدان دغل در خون این مردم شناور نیست

 

در سراب شوم امروز آنچه می بینیم سرگردانی فرداست

بر فراز کشتگاه خشک ما جز مرگ ابری سایه گستر نیست

 

آسمان را پایمردی کن به قربانی شدن ایمان مردم را

تا ببینی پاسخت از شش جهت جز برق خنجر نیست

 

+ به روز شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 |

(دانلود فایل صوتی این غزل)

 

زلف رها در بادت آخر داد بر بادم

لایق نبودم بندگی را کردی آزادم

 

بردم شکایت از تو پیش مستی چشمت

لب وا نکرد اما صدای سرمه بنیادم

 

در هرکجا باشی فراموشت نخواهم کرد

گفتی و در آغوش چشمت بردی از یادم

 

یک روز چون زنجیر بر پای من افتادی

یک عمر همچون سایه در پای تو افتادم

 

خواهد شنید آخر، تو می گفتی دلا! دیدی؟

پشت در بی اعتنایی ماند فریادم

 

آیینه ای بودم پر از شیرین که خسرو زد

بر سنگم اکنون سایه سنگین فرهادم

 

جای شگفتی نیست آتشزایی شعرم

آذرپرستی چون اوستا بوده استادم

 

یوسف دلت پیش زلیخا بود و فرسودی

بیهوده عمری پای در زنجیر بیدادم.

 

+ به روز شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 |

 (دانلود فایل صوتی غزل)

 

می میرم ای آیینه می میرم رهایم کن

ای خواب زنگاری بیا از خود جدایم کن

 

در کوچه های سرد و سنگین باد می آید

از باد می ترسم به سرداب آشنایم کن

 

اینجا غریبم همچو آب و ارغوان ای مرگ

از پشت خواب سبز بارانها صدایم کن

 

از تشنگی زنجیر بر پا زخم بر گردن

چون سایه در ابهام ماندم جابجایم کن

 

چون سایه ای همسایه همراهی اگر با من

خود را شریک وحشت بی انتهایم کن

 

دریا بر این ساحل چرا بیهوده می کوبد؟

بیهوده تر اینجا منم فکری برایم من

 

+ به روز شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 |

 

تو بگو آینۀ چشم سیاهت باشم

یا شریک غم پنهان نگاهت باشم

 

تا به خاطر ننشسته ست غباری ز منت

خوشتر آن است که بر آینه آهت باشم

 

خواهی آمد به مزارم، چه گزافی! مپسند

که پس از خاک شدن چشم به راهت باشم

 

می شدی قبله من پشت و پناه دل من

می پذیرفتی اگر پشت و پناهت باشم؟

 

عشق ای رایت افتاده به خاک از کف من

نشد ار همچو سگان بنده ماهت باشم

 

سرنگون غرقه به خون پیش تو جان خواهم داد

تا به خون جگر خویش گواهت باشم

 

یوسف از خویش حذر کن که مگر از پس مرگ

بیژنت بینم و افتاده به چاهت باشم

 

+ به روز شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 |

 

تلخم آری اصل من از خاک بلخ و خون چنگیزست

عاشقم! تقدیر من همچون سرشتم گرم و خونریزست

 

گرچه ایرانی ست تقویم تنم، تاریخ ِ روح من

همچنان بیگانه با میراث ِ نوشروان و پرویزست

 

خون من با خاکتان آمیخته ست ای نابرادرها

خون، فلک فرهنگ و جنگ آهنگ، امّا خاک ِ قرقیزست

 

ای به نام دین ستم بر دودمان ِ آسمان کرده

کفر و دین پرورده، بنگر، از تو ریش و از فلک تیزست

 

موبد ِ اهریمن ِ پتیاره، زین پس تا جهان باقی ست

نام تو دروازۀ دوزخ نشان ِ اهرمن خیزست

 

من ترا پروردم و در دوزخ افکندم سگ ِ ابلیس

تا بدانی رستم دستان کدامین فتنه انگیزست!

 

حیدرم، یعنی بلا را زآسمان آورده ام با خود

یوسف زهرا، تموچینم، بهارم نیز پاییزست

 

گر هزاران بار برگردانـَدَم خورشید، می جنگم

استخوانها در تنم دشنه ست و رگها تشنه مهمیزست

 

نک زمین و آسمان همراه با من تیغ ِ کین بر کف

در کمین زاهدان ِ دین فروش ِِ لقمه پرهیزست

 

------------------------------------------------------

آخرین کتب استاد میرشکاک در نمایشگاه کتاب تهران، شبستان، راهرو چهارده، غرفه کتاب نیستان عرضه می شود. علاقه مندان می توانند با بهره مندی از تخفیف ویژه نمایشگاه این دو کتاب را تهیه کنند.

فرامرزنامه+جای دندان پلنگ - یوسفعلی میرشکاک

 

+ به روز شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 |

(دانلود فایل صوتی غزل)

 

اکنون که بر می گردم از این جاده بی همراه،

چون گردباد آسیمه سر، چون عمر ِ گل کوتاه،

 

می بینم از ویرانی ِ آواز ِ من مانده ست

مردی که می پیچد صدای گریه اش در چاه

 

مردی که زنجیر ِ جنون ِ ناتوانم شد

آیا منم آ ن مرد؟ ...نفرین باد بر من! آه

 

تنها نه بر من، لعنت و نفرین ِ جاویدان

بر جان ِ آنکو زنده برگردد ز جولانگاه!

 

اما تو گویی با من از آن سوی ویرانی

دارد خطابی گرم و روشن، خاطری دلخواه

 

اکنون «تو»ا َم، اینجا که مرد و مرگ، هم ریشه ست

اکنون مـَـنی! ای مرد ِ عشق! ای جان ِ مرگ آگاه!

 

همسایه ای با آفتابی کز تو پنهان است

با اینکه بی من از تو دارد سایه هم اکراه

 

+ به روز شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 |

دانلود فایل صوتی غزل با صدای استاد میرشکاک

 

وحشت از آیینه ها ی روبرو را می شناسم

رو نیاوردن به سوی گفتگو را می شناسم

 

با من از این کوچه بگذر آن خیابان را رها کن

چند و چون ِ هیچ و پوچ ِ های و هو را می شناسم

 

آرزوها داری آری،  آه آنجا... کاش می شد...

می شود! فرجام تلخ آرزو را می شناسم

 

جویبار خرد! تا دریا... چه می گویم!؟ روان شو!
جستجو کن، حاصل این جستجو را می شناسم

 

با وجود عشق، یعنی چیرگی بر مرگ حتی

فقر، این زخم سیاه ِ بی رفو را می شناسم

 

چشم بستن از چراغ ِ دیگران شد آفتابم

گرچه دورم از تو ای همسایه، او را می شناسم

 

+ به روز شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 |

 

تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو

ببین باقیست روی لحظه هایم جای پای تو

 

اگر مومن اگر کافر به دنبال تو می گردم

چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو

 

دلیل خلقت آدم! نخواهی رفت از یادم

خدا هم در دل من پر نخواهد کرد جای تو

 

صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود

پر از داغ شقایقهاست آوازم برای تو

 

ترا من با تمام انتظارم جستجو کردم

کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟

 

نشان خانه ات را از تمام شهر پرسیدم

مگر آنسوتر است از این تمدن روستای تو؟

 

+ به روز شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 |
 

شب است و پنجره ای دارم که روبروی تهی باز است

شکسته حنجره ای دارم که قاب خالی آواز است

 

در این قفس نفسی دارم پرنده وار تپیدن ها

که رفت و آمد سنگینش شکسته بالی پرواز است

 

دلا اگرچه گرفتاری، به خون روشن خود خو کن

به گوش سینه چه می خوانی؟ زبان آینه غماز است

 

زبان به شکوه گشودن را که بست گوش شنیدن ها

به روی عرض نیاز ما، همین گشوده در ناز است

 

به وهم رفتن شب خون شد گلوی خواندن چاووشان

جنون شد آنهمه خون، غافل، که فتنه را سر آغاز است

 

زبان آینه روشن بود اگر دلش نه از آهن بود

چرا خبر نشدیم ایدل سیاهی آینه پرداز است

 

در این حصار سیاه آیین به آفتاب نیازی نیست

که بال کرکس خاموشی در اوج ممکن پرواز است

 

+ به روز شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 |
سلام

به همت کانون ادبی زمستان سلسله کلاسهای هندسه کلمات توسط استاد یوسفعلی میرشکاک برگزار شده است. ایشان در این جلسات به تحلیل ساختاری شعر فارسی از آغاز تا کنون می پردازند.
زمان: یکشنبه های هر هفته، ساعت: ۱۷
مکان: تهران - میدان قزوین - خیابان قزوین - خ شهید مرادی - پارک رازی -
مرکز فرهنگی هنری نوجوانان تهران- ساختمان آموزش

 

با تشکر

مدیر وبلاگ

-------------------------------------------

زخم بی بهبود

دانلود این غزل با صدای استاد میرشکاک

 

بار دیگر چشمۀ من می توانی رود باشی

برکه باران که سرشار از شقایق بود باشی

 

کوه بودی زیر بار ماه، آیا بار دیگر

میتوانی ماه روشن، کوه وهم آلود باشی؟

 

آسمان ما چرا باید عبوس و سرد باشد

آفتاب من چرا می خواهی ابر اندود باشی

 

بر نمی تابیدی آن دریای ناپیداکران را

پس چرا باید از این مرداب ناخشنود باشی

 

کاش می شد ای گل ِ صدبرگ در اعماق جانم

بار دیگر خنده آن زخم بی بهبود باشی

 

جاده ها چشم انتظارند ای جنون گل کن که فردا

دیر خواهد شد همین امروز باید زود باشی

 

در تو زندانی شدم ای وضع موجود! آه اگر تن

جان دهد بی آنکه یک بار ِ دگر موعود باشی

 

جای دندان پلنگ! ای دل کبود ِ بی مداوا

تا قیامت یادگار ِ عشق ِ بی بهبود باشی!

 

+ به روز شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 |

 

شنیدم در آیینه آواز پای تو را

از آن سوی آب آفتاب ِ صدای تو را

 

تو را خانه آنسوی خاک است و این سوی خواب

بپا در کجا داشت باید عزای تو را

 

شکفتی در آفاق نورانی خون ِ خویش

مگر از درختان بپرسیم جای تو را

 

چه گفت از نگاه تو در گوش دریا نسیم

که آیینه شد چشم دستانسرای تو را

 

فراسوی آواز بارانیت، بادها

به توفان رساندند بانگ رسای تو را

 

ز یاران که پر می کند جای سرو سوار

ندارد کسی جان ِ زخم آزامای تو را

 

در این عرصۀ بی جگر کیست مرد خطر

که بردارد از خاک خونین لوای تو را

 

امیر ِ دل ِ بی قرار ِ من ای آفتاب

پس از تو شب آواره کرد آشنای تو را

 

+ به روز شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 |

 

بهار ِ باغ ِ دانایی امیرالمومنین حیدر

برومند از توانایی امیرالمومنین حیدر

 

شکفتن در شکفتن جاودان در جاودان دانش

فروغ و فر ّ زیبایی امیرالمومنین حیدر

 

گل باغ شکیبایی، امام نور و بینایی

اساس مهر و یکتایی امیرالمومنین حیدر

 

به هستی رهزن هستان، به مستی باده مستان

بنای شور و شیدایی امیرالمومنین حیدر

 

سر و سالار ِ حق جویان، امیر ِ جمله حق گویان

بهار دین به بـُرنایی امیرالومنین حیدر

 

جلال ِ اول و آخر، جمال ِ باطن و ظاهر

نهان از فرط پیدایی امیرالمومنین حیدر

 

+ به روز شده در دوشنبه سوم فروردین 1388 |
 

از ننگ خود به نام تو لب تر نکرده ایم

هر چند غیر نام تو از بر نکرده ایم

 

از پا فتادگان غمت را بگو که ما

جز سایه فکر بستر دیگر نکرده ایم

 

چون با رخ تو آینه را هست نسبتی

در حضرتش به یاد تو سر بر نکرده ایم

 

هر چند درس مظهر و ظاهر نخوانده ایم

شکر خدا پرستش مظهر نکرده ایم

 

ور مظهر است حـُسن تو، گو باش. زانکه ما

انکار بت پرستی کافر نکرده ایم

 

مشق ِ صفاست پیشه ما همچو آینه

خاطر ز رنگ خلق مکدّر نکرده ایم

 

گفتند روی دل به زلیخا نداشته است

یوسف گواه باش که باور نکرده ایم

 

+ به روز شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 |

 

امشب دلم قصد ِ فراتر رفتن از هفت آسمان دارد

خون در رگان ِ خسته ام بوی بهار و ارغوان دارد

 

از بند بند ِ من جنون پر می گشاید، خون تقدیر است

این شعله های ارغوانی کز دلم آهنگ جان دارد

 

ایمن شدم از درد و زخم و مرگ و ماتم با نگاه تو

در سایه خورشید، خاک از آسمان خط امان دارد

 

جان و جهان ِ من تویی ای کفر و دین و مهر و کین من

عاشق چه کار ِ مهر و کین و کفر و دین ِ دیگران دارد؟

 

آری اگر باران تو باشی، برکه دریا می تواند شد

آئینه هم وقتی تو را می بیند امواج گران دارد

 

ای از گریبانت به گستاخی خدایان سر بر آورده

یک تن چه سان گنجایش ِ این رستخیز ِ جاودان دارد؟

 

آئینه ام، بشکن مرا ای لحظه دیدار ماه و مهر

آئینه ات گر بشکند در آستین صد کهکشان دارد

 

آن شب که دریا و نسیم و باد و باران سجده ات کردند

در یافتم کز نو خدا آهنگ ایجاد جهان دارد

 

+ به روز شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 |