در همصدایی با "مجد الدین ابراهیم" :
همراه با من در شب سارای ابراهیم
در شهر می پیچد صدای پای ابراهیم
گشتم سپاهان را نخستین بار با مردی
بشکوهتر از کوه با سودای ابراهیم
مردی که می تابد زه صبح قیامت را
جانش سراسر شام پر غوغای ابراهیم
مردی که بر دوش فلک فرسای خود برده ست
تابوت اسماعیل خود را جای ابراهیم
آری بهاری جاودان در صبح بی پایان
با یاد داغ آسمان فرسای ابراهیم
چون ابر اندوه خدایان گریه ای دارد
بر پهندشت سینۀ سینای ابراهیم
بر بام تنهایی کسی فریاد بر می داشت
بشنو فغان هاجر سارای ابراهیم
آنشب که می رفتیم با هم نرم و آهسته
با سایه ای از دوستان همپای ابراهیم
مشغول خوردن دیگران ، اما من درویش
آئینۀ حیرانی سیمای ابراهیم
هر کس به چیزی دلخوش از میزی که ... خاموشی
گاهی فراموشی ست در آوای ابراهیم
گاهی صدای گریه ی مردی ست بی همدرد
گاهی نفیر ناله ای از نای ابراهیم
گاهی نمی گویند و می بینی که می گویند
با چشم : ای بیچاره . . .ای . . .ای وای ابراهیم
اما زنی آنجاست پشت قامت مردی
چون شیر پنهان مانده د ر شو لا ی ابرا هیم
آری شهادت بود و آتش بود و می رفتند
سو ی کسی از دو ر همبالا ی ابر اهیم
خیل سمندرها . . .شقایقها . . . و قایق . . .نیست
ناگا ه بیش پای مردازمای ابراهیم
آری فرا رفتم ، فرا رفتم ، فرا رفتم
تا انتهای نیروانا . . . جای ابراهیم
دیدم که جای قایق کوچک . . . پلی باقی ست
پنهان ز چشم دیو پیش پای ابراهیم
دیدم که بر می گردد از آنسوی پل مردی
شاید به قصد پرسش از یاسای ابراهیم
خیل پریرویان بام آسمان با من
امشب خبر دادند از فردای ابراهیم
هرچند اسماعیل سارا رفت نک اسحاق
برجاست چون خورشید پابرجای ابراهیم