تبليغاتX
هو الاول و الاخر والظاهر و الباطن

 

نیمای غزل بر می خیزی نیما گرد سرت گردان

در کچ گردان(1) دو جهان با تو، تو دو جهان گرد کمر گردان

 

دیدم دل دریا وارت را، عشق فلک فرسا کارت را

دیده هر شب بیدارت را، طاووس در آتش گردان

 

ای سرو سخنگو با من گو گر زمزمه ای پنهان داری

چشم دل طوفان خواهم را با گریه شوقی تر گردان

 

ای دل حافظ خاطر خواهت، دیده مولانا در راهت

شعله ورم کردی با آهت، آسیمه سرم کمتر گردان

 

شد خاطر فردوسی خندان از گریه اعراب آشوبت

خاتون غزل! ایران بانو! شهنامه گرد هنر گردان

 

ای خاتمه بی پروایی، یوسف صد مصر زلیخایی

آتش زرتشت اهورایی، خاک مرا خاکستر گردان

 

بر مرمر تن رستاخیزی ز آنسوی فرا تن پوشیدی

از سرعت و از آتش خطی افزوده بر این دفتر گردان

 

شوری اشکت را لب جانم ساحل دریایی شرم آگین

شیرینی شعرت را سیمین، فرهاد دلم ساغر گردان

 

نک عاشقی آهنکاو از تو، بر زبر ِ دریا ناو از تو

دوزخ دلی از من، داو از تو، بردار مرا یا برگردان

 

----------

۱- کشتی مردم سیستان

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت توسط |

 

ای آسمان کبودی بازوی یاس چیست؟

در کوچه های شب وزش بوی یاس چیست؟

اکنون که یائسه ست شب و روز و ماه و سال آن ماجرا، شکستن پهلوی یاس چیست؟

 

ای عاشق از کبودی بازوی او مپرس

از لحظه شکستن پهلوی او مپرس

 

تا جاودان پیام بهار است بوی یاس

رنگ به خون تپیدن یار است بوی یاس

 

هر جا که باد زمزمه ای ساز می کند

با یاد داغ او سخن آغاز می کند

  

هر جا که رعد ناله بسیار می کند

شیر خداست یاد غم یار می کند

خاموش باش

مرده که دم می برد فرو

آرام و رام، آینه ها گرم گفتگو نیرنگ ِ روز و شب؟

خبری نیست، مام توست. از کوچه های زخم، روان، گرم جستجو.

 

- هر جا که رعد ناله شبگیر می کند

- شیر خداست ناله ز تقدیر می کند

 

- بگذر از این خرابه خراباتیان کی اند؟

- نک مسجدی... بپرس مناجاتیان کی اند؟

 

- دل دیر کیست؟ دیر امیر مغان علی

- پیر مغان؟- محمد و شیر ژیان علی

امّا فتاده مام من اینسوی خون خویش، نی! بل گذشته، رفته، فراسوی نیک و بد، دائوست گرم خواندن رمز و فسون خویش

 

ای مانده در تلاطم گفتار گریه کن

تا روز مرگ اندک و بسیار گریه کن

روزی که خاک تیره به خورشید چیره شد...

- شد؟

- گفته اند... از غم دلدار گریه کن

- بیهوده گریه نیست به پرواز سوخته؟

- در فرصتی که... ای در و دیوار گریه کن

- چشم سپهر پیر از اندوه تیره شد

پرواز ناگهانی و آواز سوخته

 

این است راز مام تهمتن ستیز من

در بیکران به گردش و... هموار گریه کن.

 

سودات کشت و سود نکردی، بهار رفت

بیگانه ماند روز تو و روزگار رفت

 

عهدی که بسته ای اگر آن را ادا کنی

خود را چو آب آینه کبریا کنی

 

زین پس منه ز دست غم عهد بسته را

پرواز دِه همین پر و بال شکسته را

 

گر ساعتی گریستن آغاز کرده ای

با نوبهار زیستن آغاز کرده ای

 

اندیشه چند در کم و کیف بیان درد

اینک زمین ماتم و نک آسمان درد

 

ای اندرون چو مزبله از گند پاک شو

آنک صدای مام تو! برخیز و خاک شو

 

هر جا گلی به فیض شهادت رسیده است

پیوستن ِ به فاطمه را خواب دیده است

 

شد سرد آفتاب درونت چه می کنی

سرد و فسرده ماند جنونت چه می کنی

 

گل چیست جز اشاره به فصل گسیختن

پرپر شده به خاطره خاک ریختن

 

هر دیده ای دریست که تا باز می شود

گویی دوباره حادثه آغاز می شود

 

گویی جهان همیشه همان خانه گلی ست

گل فاطمه، گلیم چمن، آسمان علی ست

 

هر جا دری دوباره به دیوار می خورد

گویی به پهلوی گل بی خار می خورد

 

هر جا که دیو قصد گل زرد می کند

دل می تپد چو فاطمه و درد می کند

 

گل تا به دست باد نیفتاده غنچه است

سرخ است رنگ غنچه، کبود از تپانچه است

 

هر جا پرنده ای به گلی دیده دوخته ست

گویی به یاد آن در و دیوار سوخته ست

 

هر جا به خانه ای دو سه  تن حمله می کنند

گویی به خانه گل من حمله می کنند

 

ای عاشق از کبودی بازوی او مپرس

وز لحظه شکستن پهلوی او مپرس

 

آن آفتاب کز دو جهان رو گرفته است

در هم شکسته «کشتی پهلو گرفته» است

 

ای بی کرانه مادر خورشید وار من

ای از تو پُر تمام تن داغدار من

 

دیگر مکن کرانه از این دل که جای توست

جای غم و مصیبت پر ماجرای توست

 

ای بی نشانه مادر خورشید زاد من

خاک ره تو شامگه و بامداد من

 

ای باغ حق که در دل من آرمیده ای

با من بگو در این دل دروا چه دیده ای

 

در من سرود و زمزمه، نور و صدا شدی

دریای بیکرانه مهر و وفا شدی

 

گفتی که رفت و باز نیامد کجا گریخت

طاووس رفت از آینه، آری ز ما گریخت

 

سرّ خدا و سرّ رسول خدا تویی

آیینه دار سلسله اهل اتی تویی

 

آیینه دار مام پیمبر تو بوده ای

نـُه سال در برابر حیدر تو بوده ای

 

ای مادر پیامبر! ای دختر نبی!

با من بگو چه دیدی از آن مردم غبی؟

 

ای بر کشیده دو نشان از دو بی نشان

وانگه کشیده در پی خود خط کهکشان

 

پاد افره خدای جهان!... بی نشانه زن

ای با یگانه مرد جهان ها... یگانه زن

 

سیلی زدند و خشم خدا آشکار شد

آری شکارچی به شکاری شکار شد

سیلی زدند و ...

                    بس کن و بسیار کین مجو

بنگر به «باب حطّه» و چیزی دگر مگو

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت توسط |