تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببین باقیست روی لحظه هایم جای پای تو
اگر مومن اگر کافر به دنبال تو می گردم
چرا دست از سر من بر نمی دارد هوای تو
دلیل خلقت آدم! نخواهی رفت از یادم
خدا هم در دل من پر نخواهد کرد جای تو
صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود
پر از داغ شقایقهاست آوازم برای تو
ترا من با تمام انتظارم جستجو کردم
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
نشان خانه ات را از تمام شهر پرسیدم
مگر آنسوتر است از این تمدن روستای تو؟
شب است و پنجره ای دارم که روبروی تهی باز است
شکسته حنجره ای دارم که قاب خالی آواز است
در این قفس نفسی دارم پرنده وار تپیدن ها
که رفت و آمد سنگینش شکسته بالی پرواز است
دلا اگرچه گرفتاری، به خون روشن خود خو کن
به گوش سینه چه می خوانی؟ زبان آینه غماز است
زبان به شکوه گشودن را که بست گوش شنیدن ها
به روی عرض نیاز ما، همین گشوده در ناز است
به وهم رفتن شب خون شد گلوی خواندن چاووشان
جنون شد آنهمه خون، غافل، که فتنه را سر آغاز است
زبان آینه روشن بود اگر دلش نه از آهن بود
چرا خبر نشدیم ایدل سیاهی آینه پرداز است
در این حصار سیاه آیین به آفتاب نیازی نیست
که بال کرکس خاموشی در اوج ممکن پرواز است
به همت کانون ادبی زمستان سلسله کلاسهای هندسه کلمات توسط استاد یوسفعلی میرشکاک برگزار شده است. ایشان در این جلسات به تحلیل ساختاری شعر فارسی از آغاز تا کنون می پردازند.
زمان: یکشنبه های هر هفته، ساعت: ۱۷
مکان: تهران - میدان قزوین - خیابان قزوین - خ شهید مرادی - پارک رازی -
مرکز فرهنگی هنری نوجوانان تهران- ساختمان آموزش
با تشکر
مدیر وبلاگ
-------------------------------------------
زخم بی بهبود
دانلود این غزل با صدای استاد میرشکاک
بار دیگر چشمۀ من می توانی رود باشی
برکه باران که سرشار از شقایق بود باشی
کوه بودی زیر بار ماه، آیا بار دیگر
میتوانی ماه روشن، کوه وهم آلود باشی؟
آسمان ما چرا باید عبوس و سرد باشد
آفتاب من چرا می خواهی ابر اندود باشی
بر نمی تابیدی آن دریای ناپیداکران را
پس چرا باید از این مرداب ناخشنود باشی
کاش می شد ای گل ِ صدبرگ در اعماق جانم
بار دیگر خنده آن زخم بی بهبود باشی
جاده ها چشم انتظارند ای جنون گل کن که فردا
دیر خواهد شد همین امروز باید زود باشی
در تو زندانی شدم ای وضع موجود! آه اگر تن
جان دهد بی آنکه یک بار ِ دگر موعود باشی
جای دندان پلنگ! ای دل کبود ِ بی مداوا
تا قیامت یادگار ِ عشق ِ بی بهبود باشی!
شنیدم در آیینه آواز پای تو را
از آن سوی آب آفتاب ِ صدای تو را
تو را خانه آنسوی خاک است و این سوی خواب
بپا در کجا داشت باید عزای تو را
شکفتی در آفاق نورانی خون ِ خویش
مگر از درختان بپرسیم جای تو را
چه گفت از نگاه تو در گوش دریا نسیم
که آیینه شد چشم دستانسرای تو را
فراسوی آواز بارانیت، بادها
به توفان رساندند بانگ رسای تو را
ز یاران که پر می کند جای سرو سوار
ندارد کسی جان ِ زخم آزامای تو را
در این عرصۀ بی جگر کیست مرد خطر
که بردارد از خاک خونین لوای تو را
امیر ِ دل ِ بی قرار ِ من ای آفتاب
پس از تو شب آواره کرد آشنای تو را
بهار ِ باغ ِ دانایی امیرالمومنین حیدر
برومند از توانایی امیرالمومنین حیدر
شکفتن در شکفتن جاودان در جاودان دانش
فروغ و فر ّ زیبایی امیرالمومنین حیدر
گل باغ شکیبایی، امام نور و بینایی
اساس مهر و یکتایی امیرالمومنین حیدر
به هستی رهزن هستان، به مستی باده مستان
بنای شور و شیدایی امیرالمومنین حیدر
سر و سالار ِ حق جویان، امیر ِ جمله حق گویان
بهار دین به بـُرنایی امیرالومنین حیدر
جلال ِ اول و آخر، جمال ِ باطن و ظاهر
نهان از فرط پیدایی امیرالمومنین حیدر