حجم: ۵.۸۶MB
ز سر بیرون نخواهم کرد سودای محمد را
نمی گـیـرد خـدا هـم در دلـم جـای مـحمد را
پس از عمری که چون پروانه بر گـِرد علی گشتم
در ایـن آیـیـنــه دیـدم نـقـــش ســیـمـای مـحـمد را
به بینایی امـیر عرصه تجریـد خواهی شد
کنی گر سرمه ات خاک کف پای محمد را
جهان را سر به سر آیینه روی علی دیدی
علی خود آینه ست ای دل تماشای محمد را
محمد من رأی گفت و موسی لن ترانی دید
چه در دل داشت عیسی جز تمنای محمد را
شـبی کآفـاق را آیینـه روی خدا دیـدم
خدا می دید در آیینه سیمای محمد را
چطور آخر همین گوشی که جز دشنام نشنیده ست
شـنـیـــد آخــر به جـان لــحـن دل آرای مـحمد را
چه باید گفت از آن شب، آن شب قدس اهورایی
که مـن بـا خـویـشـــتـن دیـدم مـدارای مــحمد را
که می داند که یوسف با همین آلوده دامانی
شنیـــد آخـر نـدای گرم و گیــرای مــحمد را
شب صبح ازل پیوند رویایی تو می گویی
همین من دیـدم آیا روی زیبـای محمد را
سگ کوی علی هستم ولی دزدانه می بینم
علی بر سینه دارد داغ سودای مـحمد را
دوستان سلام
من پس از 22 خردادماه امسال تا کنون هیچ بیانیه ای را له یا علیه هیچ جریانی امضا نکرده ام. پس هرچه از این قبیل دیده و نام مرا در صدر یا ذیل آن ملاحظه فرموده اید جعل و دروغ است. من همواره تنها بوده ام و تنها اقدام کرده ام و هرگاه مصلحت وقت اقتضا کند می توانم با نوشتن مقالاتی از آندست که می دانید، وارد میدان کارزار شوم، اما فعلا ً شتر ِ نر ِ دوساله ام.
والسلام – یوسفعلی میرشکاک
18 تیرماه 1388
حجم: ۹.۷۸MB
۱
بجز نقش بود و نمود ِ علی
نـدیـدم ورای وجــودِ عـلی
نـدانـسـتـم آخـر بـرای که بـود
بر این خاک، داغ سجود علی
ازل تا ابـد طرح آیینه ایست
ز نـقـش قـیـام و قـعـود علی
عیان شد نشانهای آن بی نشان
در آیـیـنـه هســت و بـود ِ علی
به اندیشه کی می توان رخنه کرد؟
بــــه راز ِ فـــراز و فـــرود ِ علی
به روی دل از بی نشان باز شد
در ِ بـاغ ِ گـفـت و شــنــود علی
علی مـظهر ِ ذات ِ پروردگار
علی پــرده دار وجــود عـلی
آسمان ها طرّۀ موی علی ست
مست باش و بوی زلف او شنو
هر نسیمی کآید از کوی علی ست
شب غم سرگشتگان کوی اوست
ماه چاهی پر ز هوهوی علی ست
گر به دست فاطمه گیسوی اوست
آفـتـاب آیـیــنۀ روی علی ست
خیز، دُور آسمـان را نـو کنیم
دستبرد ما ز پهلوی علی ست
دسـتبرد بی نـشـانان مـردن اسـت
مردن و زادن به نیروی علی ست
غم خویشم من و غمخوار خویشم
گـرفـتـار ِ دل ِ بـیـمـار خـویـشم
سـر و کـاری نـدارم بـا دو عـالـم
دو عـالـم گـوهـر اسـرار خـویشم
نمی دانم چه می جستم ازین پیش
کـنون در جسـتجوی کار خویـشم
دمـاغ گــفــتـگــو بـا کـس نـــدارم
کـه گـرم گـفـتـگو بـا یـار خویـشم
اگـر گـویـم و گـر نـاگــفــتـه مـانــم
چو خود مست از می گفتار خویشم
سزد گر خـامشـی سـرمایـه ســازم
که ننگ خویش و یار غار خویشم
غریـبـم در دو عـالـم ای حریـفـان
ازیـنـرو غرقه در پـنـدار خویـشم
مرا بر دار کـردن کـس نیـارسـت
اناالحق گوی خویش و دار خویشم
امـانـت دار ِ آن یـارم از ایـن رو
امـیـن وقـت گـوهـربـار خـویـشـم
نـدانـم نـَحو اگـر خـود عیـن مـحـوم
غریـق لـُـجّـه ی خـونـبـار خـویـشـم
چـه گـویـم بـا شـمـا اسـرار خـود را
چـو خـود گـنجـیـنـه اسـرار خویـشم
سـیـاسـت را سـپـهـســــــــــالار داند
چـه دانـم من کـه زیـر بـار خـویـشـم