تبليغاتX
هو الاول و الاخر والظاهر و الباطن - آفتاب

 

شنیدم در آیینه آواز پای تو را

از آن سوی آب آفتاب ِ صدای تو را

 

تو را خانه آنسوی خاک است و این سوی خواب

بپا در کجا داشت باید عزای تو را

 

شکفتی در آفاق نورانی خون ِ خویش

مگر از درختان بپرسیم جای تو را

 

چه گفت از نگاه تو در گوش دریا نسیم

که آیینه شد چشم دستانسرای تو را

 

فراسوی آواز بارانیت، بادها

به توفان رساندند بانگ رسای تو را

 

ز یاران که پر می کند جای سرو سوار

ندارد کسی جان ِ زخم آزامای تو را

 

در این عرصۀ بی جگر کیست مرد خطر

که بردارد از خاک خونین لوای تو را

 

امیر ِ دل ِ بی قرار ِ من ای آفتاب

پس از تو شب آواره کرد آشنای تو را

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت توسط |